لرزان در امید مه نیامده
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388 ساعت 19:36 شماره پست: 24
زان پیش که دل شکسته گردد
ای دوست شکسته وار برخیز
یک ذره دلداری کم آورده ام ،
همین ،
هنوز مبهوت اندوه آخر تو ام ،
نمی گویم آخرین اندوه ،
که می خواهم اندوه آخرت باشد.
من
تو
ما
پیچ پیچ جاده چالوس ،
آرزوی یک عالمه "مه"
آنقدر که حتی جاده را نبینیم ،
هوار هوار صدای باران ،
باران آسمان ،
باران من ،
باران تو ،
باران ما ،
اصلا آنقدر ببارد که نقشمان را از زمین بشوید .
دارم فکر می کنم تو یک طور دیگر شده ای یا من ؟
یا کلا این "ما" طور دیگریست؟
شب است و من نمی دانم چرا نمی بینمت پس ،
آخر خیلی دلم هوایت را کرده ،
تازه کلی هم باید انتظار بکشم!
شب جایی برای خواب ندارم ،
همیشه کلیدم را پای پلکان قطار آخرین دیدارمان ،
جا می گذارم ،
باور کن به جان خودم به سهو ،
دلت نسوزد ها !
ما ههاست نخوابیده ام ،
این پاییز هم رویش.
هی !
دل تو دیگر نشکند ها،
قول می دهم اوستا و تلمود و گیتا و ستاره و خورشید را ،
همه و همه با هم را آتش بزنم ،
یک عالمه فندق هم می ریزم روی آتش ،
یک دنیا با بویش حال می کنی ،
با صدای تق و توقش که بماند.
همین.
و ستاره ها راه را نشان می دهند...
نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 ساعت 22:4 شماره پست: 25
هو هو ،
میانه نیزار و تو ،
"ما" محو رقص سماع خداوندگار الموت ،
من پیچان بر تخته سنگی و ماه چشمک زنان در بالای کوه .
به گمانم
دیگر هیچ پروانه ای از اضطراب باد سرزده نخواهد رمید ،
و دیگر کسی
در سرود مسرور "ما" ،
کلمه کوچکی حتی ،
از خورشید مزاحم نخواهد گفت ،
و شبی که با من و تو آغاز شده ،
همچنان جلوه افشانی خواهد نمود.
می دانم ،
حتی بهتر از خودت می دانم ،
هیچ تار عنکبوتی دست و پای عاشقت را نخواهد بست ،
دیگر نگران آینه چشمانت هم نیستم ،
هر بار که خواستی ،
زهرهای عنکبوت را با اشکهایم ،
از روی آنها خواهم شست.
نیاز به جستجوی نام تو از طبیعت وحشی نیست ،
نامت تکه کلام من است ، - بسان کویر -
و من چیزی ،
برای پوشاندن روح برهنه ام از آوار زیبایی تو نیافته ام ،
اصلا می دانی ؟
من و تو زیبا آفریده شده ایم ،
فقط اگر خدای حسود نگاه چپش را از روی ما بردارد ،
راهش را بکشد و برود ،
رقصت را آغاز خواهم کرد ...